‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات پارسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات پارسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

کلیات عبید زاکانی: گریز

چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۰

روباه را پرسیدند که در گریز از سگ چند حیلت دانی؟
گفت: از صد افزون و نیکوتر از همه آن که من و او یکدیگر را نبینیم.

منبع:
برگرفته از کلیات عبید زاکانی

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

حکایتی از بهارستان جامی: دیوانگان و عاقلان شهر

جمعه ۳ تیر ۱۳۹۰

روزی گروهی دور بهلول را گرفتند و با تمسخر به او گفتند: بهلول! دیوانگان بصره را بشمار!
بهلول پاسخ داد: از حد شمار بیرون است، اگر می‌خواهید عاقلان را بشمارم که تعداد آن‌ها اندکی بیش نیست.

منبع:
برگرفته از بهارستان جامی

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

بابا طاهر عریان: استاد دو بیتی


یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۰

عزیزون قدر یکدیگر بدونید ** اجل سنگ است و آدم مثل شیشه...

بابا طاهر عریان یکی از شاعران بی‌نظیر ایران است که از دیرباز به دلیل دو بیتی‌های شورانگیزش که به گویش ساده لری سروده، مورد توجه و علاقه مردم بوده است و درباره‌ او افسانه‌های زیادی ساخته‌اند که هیچ کدام پایه و اساسی ندارند. او نه قصیده‌ای گفته، نه پادشاه یا بزرگی را مدح گفته و نه سفینه‌ی غزلی پرداخته. قلندری بی‌خانمان بوده که به زبان مردم احساس دل خویش را بیان کرده است.
اشعار لطیف بابا طاهر در اثر کثرت اشتهار دهان به دهان گشتن، امروزه از صورت اصلی لری خود خارج شده است. استاد مجتبی مینوی در یکی از کتابخانه‌های استانبول نسخه‌ای یافته است که دو بیتی‌های بابا طاهر را به صورت اصلی ضبط کرده است.

قدیمی‌ترین نوشته‌ای که از بابا طاهر عریان یاد می‌کند «تاریخ راحة الصدور راوندی» است:
«شنیدم که چون سلطان طغرل بیک به همدان آمد، از اولیا سه پیر بودند، بابا طاهر، بابا جعفر و شیخ حمشا. کوهکیست بر در همدان آن را خضر خوانند. بر آنجا ایستاده بودند. نظر سلطان بر ایشان آمد. کوکبه لشکر بداشت و پیاده شد و با وزیر ابونصر الکندری پیش ایشان آمد و دست‌هاشان ببوسید. بابا طاهر پاره‌ای شیفته گونه بودی، او را گفت: ای ترک! با خلق خدای چه خواهی کرد؟
سلطان گفت: آنچه تو فرمایی.
بابا گفت که خدا می‌فرماید: ان الله یأمر بالعدل و الاحسان.
سلطان بگریست و گفت: چنین کنم.
بابا سر ابریقی شکسته که سال‌ها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت، بیرون کرد و در انگشت سلطان کرد و گفت: ملکت عالم چنین در دست تو کردم، بر عدل باش!»

این سفر سلطان طغرل سلجوقی به همدان در سال ۴۴۷ بوده و اگر فرض کنیم در این هنگام بابا طاهر در نیمه عمر بوده است، باید تولد او در حدود اوایل قرن پنجم بوده است.

پنج نمونه از دو بیتی‌های بابا طاهر عریان:

دیده و دل
ز دست دیده و دل، هر دو فریاد ** که هر چه دیده وینه، دل کنه یاد
بسازُم خنجری نیشش ز پولاد ** زَنَم بر دیده، تا دل گردد آزاد

پریشان خاطران
مرا نه سر، نه سامان آفریدند ** پریشانم، پریشان آفریدند
پریشان خاطران، رفتند در خاک ** مرا از خاک ایشان آفریدند

غم
بوره سوته دلان گرد هم آییم ** سخن واهم کریم، غم وانماییم
ترازو آوریم غم‌ها بسنجیم ** هر آن غمگین تریم، وزنین ترآییم

به صحرا بنگرم
به صحرا بنگرم، صحرا تِه وینم ** به دریا بنگرم، دریا ته وینم
به هر جا بنگرم، کوه و در و دشت ** نشان از قامت رعنا ته وینم

اجل
درخت غم به جانم کرده ریشه ** به درگاه خدا نالم همیشه
عزیزون قدر یکدیگر بدونید ** اجل سنگ است و آدم مثل شیشه

منبع:
هزار سال شعر فارسی، چاپ دوم، فروردین ۱۳۶۹

برای آگاهی بیشتر از زندگی و شعر بابا طاهر:
تاریخ ادبیات ایران، دکتر ذبیح‌الله صفا، جلد دوم، صفحه ۳۸۳ به بعد

آشنایی بیشتر با گویش‌های لری:
گویش‌های لری

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

خواجه نصیرالدین طوسی - اخلاق ناصری: آداب سخن گفتن


دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰

باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن خود قطع نکند و هر که حکایتی یا روایتی کند که او بر آن واقف باشد، وقوف خود بر آن اظهار نکند تا آن کس آن سخن به اتمام رساند. و چیزی را که از غیر او پرسند جواب نگوید و اگر سوال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود برایشان سبقت ننماید، و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر از آن جوابی قادر بود، صبر کند تا آن سخن تمام شود، پس جواب خود بگوید بر وجهی که در متقدم طعن نکند. و در مجاراتی که با حضور او میان دو کس رود، خوض ننماید [دخالت نکند] و اگر از او پوشیده دارند استراق سمع نکند و تا او را با خود در آن سر مشارکت ندهند مداخله نکند.

و با مهتران، سخن به کنایت گوید [با احترام گوید] و آواز نه بلند دارد و نه آهسته، بلکه در اعتدال نگاه می‌دارد. و اگر در سخن او معنی غامض [دشوار] افتد، در بیان آن به مثال‌های واضح جهد کند والا شرط ایجاز نگاه دارد و الفاظ غریب و کنایات نامستعمل به کار ندارد. و تا سخنی که با او تقریر [بیان‌کردن] می‌کنند تمام نشود به جواب مشغول نگردد و تا آنچه خواهد گفت در خاطر مقرر نگرداند در نطق نیاورد و سخن مکرر نکند مگر که بدان محتاج شود و اگر بدان محتاج شود قَلَق [اضطراب] و ضجرت ننماید و فحش و شتم بر لفظ نگیرد و اگر به عبارت از چیزی فاحش مضطر گردد [مجبور شود]، بر سبیل تعریض کنایت کند از آن و مزاح منکر نکند.

و در هر مجلسی سخن مناسب آن مجلس گوید و در اثنای سخن به دست و چشم و ابرو اشارت نکند، مگر که حدیث اقتضای اشارتی لطیف کند، آن گاه آن را بر وجه ادا کند. و در راست و دروغ با اهل مجلس خلاف نکند و لجاج نکند خاصه با مهتران یا با سفیهان. و کسی که الحاح با او مفید نبود بر او الحاح نکند، و اگر در مناظره و مجارات طرف خصم را رجحان یابد انصاف بدهد، و از مخاطبه عوام و کودکان و زنان و دیوانگان و مستان تا تواند احتراز کند، و سخن باریک با کسی که فهم نکند نگوید، و لطف در محاوره نگاه دارد و حرکات و اقوال [سخنان] هیچ کس را محاکات نکند و سخن‌های موحش نگوید، و چون در پیش مهتری شود، ابتدا به سخنی کند که به فال ستوده دارند.

و از غیبت و نمامی [سخن‌چینی] و بهتان و دروغ‌گفتن تجنب کند، چنان که به هیچ حال بر آن اقدام ننماید و با اهل آن مداخلت نکند و استماع آن را کاره باشد، و باید که شنیدن او را از گفتن بیشتر بود. از حکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق زیادت است [بیشتر است]؟ گفت: «زیرا که مرا دو گوش دادند و یک زبان، یعنی دو چندان که گویی می‌شنو».

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

ایرج میرزا: خوشامدگویی


یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۰

وه چه خوب آمدی صفا کردی *** چه عجب شد که یاد ما کردی
ای بسا آرزوت می‌کردم *** خوب شد آمدی صفا کردی
آفتاب از کدام سمت دمید *** که تو امروز یاد ما کردی
از چه دستی سحربلند شدی *** که تفقد به بینوا کردی
قلم پا به اختیار تو بود *** یا ز سهوالقلم خطا کردی
بی‌وفایی مگر چه عیبی داشت *** که پشیمان شدی وفا کردی
شب مگر خواب تازه دیدی تو *** که سحر یاد آشنا کردی
هیچ دیدی که اندر این مدت *** از فراقت به ما چها کردی
دست بردار از دلم ای شاه *** که تو این ملک را گدا کردی
با تو هیچ آشتی نخواهم کرد *** با همان پا که آمدی برگرد

دهخدا: میهن‌دوستی


یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۰

هنوز ز خُردی به خاطر در است
که در لانه‌ی ماکیان برده دست
به منقارم آنسان به سختی گزید
که اشکم، چو خون از رگ، آن دم جهید
پدر خنده بر گریه‌ام زد که: «هان!
وطن‌داری آموز از ماکیان».

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

انوری: والی بی‌حیا

شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۰

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی *** گفت کاین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست
گفت کی باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای *** صد چو ما را ماه‌ها بل سال‌ها برگ و نواست
گفت ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده‌ای *** آن همه برگ و نوا دانی که آن جا از کجاست
دُر و مروارید طوقش اشک طفلان من است *** لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست
آن که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است *** گر بجویی تا به مغز استخوانش از نان ماست
خواستن کدیه است خواهی عشرخوان خواهی خراج *** زان که گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست
چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی *** هر که خواهد گر سلیمان است و گر قارون گداست

درباره انوری:
انوری - دانشنامه‌ی ویکی‌پدیا

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

نوروزنامه‌ی خیام: «قلم»

جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۹۰

قلم را دانایان مشاطه ملک خوانده‌اند و سفیر دل و سخن تا بی‌قلم بود چون جان بی‌کالبد بود. چون به قلم باز بسته شود با کالبد گردد و همیشه بماند. و چون آتشی است که از سنگ و پولاد جهد و تا سوخته نیابد نگیرد و چراغ نشود که ازو روشنایی یابند...

و نخست کسی که دبیری بنهاد طهمورث بود. و مردم اگر چند با شرف گفتارست چون شرف نوشتن دست نداد ناقص بود، چون یک نیمه‌ی از مردم، زیرا که فضیلت نوشتن است فضیلتی سخت بزرگ که هیچ فضیلتی بدان نرسد. زیرا که وی است که مردم را از مردمی به درجه‌ی فرشتگی رساند و دیو را از دیوی به مردمی رساند. و دبیری آن است که مردم را از پایه‌ی دون به پایه‌ی بلند رساند تا عالم و فقیه و منشی خوانده شود. و همچنان مردمان به فضیلت سخن از دیگر حیوانات جدا گردد و برایشان سالار شود.

حکایت هم اندر این معنی فضیلت قلم: چنان خواندم در اخبار گذشتگان که وقتی امیری رسولی فرستاد به ملک فارس با تیغی برهنه. گفت: این تیغ ببر و پیش او بنه و چیزی مگوی. رسول بیامد و همچنان کرد. چون تیغ بنهاد و سخن نگفت، ملک وزیر را فرمود: جوابش بازده. وزیر سر دوات بگشاد و یکی قلم سوی وی انداخت. اینک جواب! رسول مرد عاقل بود. بدانست که جواب برسید.

و تأثیر قلم، صلاح و فساد مملکت را، کاری بزرگ است و خداوندان قلم را که معتمد باشند، عزیز باید داشت.

منبع:
برگرفته از نوروزنامه، عمر خیام نیشابوری

۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

فرخی یزدی: «سوگواران»


سه‌شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۰

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست *** بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
گفتن لفظ «مبارک باد» طوطی در قفس *** شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست
عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست *** هر که شادی می‌کند از دوده‌ی جمشید نیست
سر به زیر پر از آن دارم که دیگر این زمان *** با من آن مرغ غزل‌خوانی که می‌نالید نیست
بی‌گناهی گر به زندان مرد با حال تباه *** ظالم مظلوم‌کش هم تا ابد جاوید نیست
هر چه عریان‌تر شدم گردید با من گرم‌تر *** هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست
وای بر شهری که در آن مزد مردان درست *** از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست
صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ *** هر چه باشد از حوادث فرخی نومید نیست

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

ایرج میرزا: «مرگ برای ضعیف»

شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۰

قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر *** لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد
در مرض موت با اشارت دستور *** خادم او جوجه با به محضر او برد
خواجه چو آن مرغ کشته یافت برابر *** اشک تحسر ز هر دو دیده بیفشرد
گفت به مرغ از چه شیر شرزه نگشتی *** تا نتواند کست به خون کشد و خورد
مرگ برای ضعیف امر طبیعی است *** هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

حکایتی از چهار مقاله: پیش‌بینی طبیب

جمعه ۶ خرداد ۱۳۹۰

در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر، فیلسوفی بود به هرات و او را ادیب اسماعیل گفتندی؛ مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی و او را از این جنس معالجات نادره بسیار است. مگر وقتی به بازار کشتاران برمی‌گذشت، قصابی گوسفندی را سلخ می‌کرد و گاه گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همی خورد. خواجه اسماعیل چون آن حالت بدید در برابر او بقالی را گفت که «اگر وقتی این قصاب بمرد، پیش از آنکه او را به گور کنند مرا خبر کن!». بقال گفت: «سپاس دارم».

چون این حدیث را ماهی پنچ شش برآمد، یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد به مفاجا؛ بی‌هیچ علت و بیماری که کشید و این بقال به تعزیت شد. خلقی دید جامه دریده و جماعتی در حسرت او همی سوختند که جوان بود و فرزندان خُرد داشت. پس آن بقال را سخن خواجه اسماعیل یاد آمد، بدوید و وی را خبر کرد. خواجه اسماعیل گفت: «دیر مرد!». پس عصا برگرفت و بدان سرای شد و چادر از روی مرده برداشت و نبض او در دست بگرفت و یکی را فرمود تا عصا بر پشت پای او همی زد. پس از ساعتی، وی را گفت: «بسنده است». پس علاج سکته آغاز کرد و روز سوم مرده برخاست و اگرچه مفلوج شد، سال‌ها بزیست. پس از آن مردمان عجب داشتند و آن بزرگ از پیش دیده بود که او را سکته خواهد بود.

منبع:
برگرفته از چهار مقاله (مجمع النوادر)، اثر نظامی عروضی سمرقندی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

نکته‌ای از بزرگمهر: مزد و دانش


شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

زنی به نزد بزرگمهر آمد و مشکلی از او باز پرسید. بزرگمهر گفت: پاسخت ندانم.
زن گفت: از پادشاه چندان می‌ستانی، آنگاه پاسخ مشکل من ندانی؟
بزرگمهر گفت: ای فلان! پادشاه بر آنچه دانم مرا مزد می‌دهد، اگر بدان چه ندانم مرا مزد می‌داد، خزانه او مرا بس نبود.

منبع:
برگرفته از قابوسنامه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

تن بود چون غلاف و جان شمشیر ** کار شمشیر می‌کند نه غلاف

چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

اسکندر مقدونی در اوان جهانگیری به حیله تمام حصاری را بگشاد و به ویران کردن آن فرمان داد. گفتند: در آنجا حکیمی است دانا و بر حل مشکلات حکمت توانا. او را طلب کرد. چون بیامد، مردی دید ژولیده و آشفته. گفت: این چه صورت مهیب و شکل غریب است؟

حکیم از آن سخن برآشفت و خندان در آن آشفتگی گفت:
طعنه بر من مزن به صورت زشت ** ای تهی از فضیلت و انصاف
تن بود چون غلاف و جان شمشیر ** کار شمشیر می‌کند نه غلاف

منبع:
برگرفته از بهارستان جامی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

پیر و جوان

یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

ظریفی پیر شده بود، چنانکه بی‌عصا و مددکاری راه نمی‌توانست رفت. جوانی بر سبیل ظرافت او را گفت: به سنی رسیده‌ای که بدترین و پایین‌ترین زمان عمر است، بلای جان مردم شدی.
ظریف گفت: امید می‌دارم که تو به این سن نرسی تا به محنت نیفتی و بلای جان مردم نشوی!

منبع:
لطایف الطوایف، اثر فخرالدین علی صفی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

حمام

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

ابوسعید ابوالخیر با پیری در حمام بود. پیر از گرمای دلکش و هوای خوش حمام، فصلی تمام گفت. ابوسعید گفت: می‌دانی چرا این جایگاه خوش است؟ پیر گفت: چون شیخی مثل تو در این حمام است.

چون در این حمام شیخی چون تو هست *** خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شیخ گفت: من جواب بهتری دارم.
پیر گفت: بگو که هر چه تو بگویی عین صواب است.
شیخ گفت: حمام از این جهت خوش است که از مال دنیا فقط یک سطل و یک پارچه بیشتر نداری که آن هم عاریت حمامی است.

گفت حمامی است خوش از حد برون *** کز متاع جمله دنیای دون
نیست جز سطل و ازاری با تو چیز *** وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز

ازار= شلوار، لنگ حمام.

منبع:
برگرفته از مصیبت نامه عطار نیشابوری