۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

من فحش می‌دهم، تو فحش می‌دهی، او فحش می‌دهد، ما فحش می‌دهیم!

چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰

** خوردی... ای فلان فلان شده... ای بهمان... حال کردی چجوری از خجالتش دراومدم!... طرف رو حسابی شستم... خیلی باحال بود، دمت گرم!... عجب چیزی بهش انداختی... مادر شما فلان... پدر شما بهمان... جد و آبادت فلان و بهمان... آی نفس‌کش... بیا چهار تا لیچار بارت کنم...

متأسفانه در جامعه ما لمپن‌بودن و لمپنیسم برای بعضی‌ها یک افتخار و شاهکار محسوب می‌شود. هر چقدر بددهنتر، باحالتر و محبوبتر! بعضی‌ها هم که با یکدیگر در یادگرفتن و به کاربردن دشنام و واژگان رکیک مشغول رقابت هستند تا یک وقت خدای نکرده کم نیارند! این نوشته قصد ندارد که بیاید و برای شما نسخه «بچه مثبت»بودن، «پاستوریزه»بودن و مواردی از این دست بپیچد. بلکه یک نگاه یه رفتاری است که در جامعه ما به شکل‌های گوناگون وجود دارد. دشنام و فحش بخشی از زندگی انسان است و بسیاری اوقات واکنشی است که در هنگام عصبانی‌شدن رخ می‌دهد و به نوعی یک تخلیه و گذر از حالت عصبانی‌بودن محسوب می‌شود. تا اینجای کار این مسئله طبیعی است. هرچند که توصیه می‌شود خشم خود را بهتر است با روش‌های دیگری کنترل کنید. اما خوب بالاخره شما هر کاری انجام دهید، خواه ناخواه گاهی اوقات دشنام و ناسزا بر زبان شما جاری می‌شود.

اما مشکل اساسی وقتی است که این کار تبدیل به عادت شما و به نوعی یک بخش جداناپذیر از گفتار و رفتار شما شود. یعنی تحت هر شرایطی واژگان رکیک و زشت بر زبان شما جاری شود. یعنی به کاربردن فحش برای شما مانند آب خوردن و نقل و نبات شود. به مرور زمان این وضعیت تا مرحله‌ای پیش می‌رود که دیگر حتی وقتی می‌خواهید آداب گفتار و کلام را رعایت کنید، به صورت ناخودآگاه از کلمات رکیک استفاده می‌کنید. مخاطب شما هم هاج و واج مانده و فقط شما را نگاه می‌کند. چون این رفتار برای شما عادی شده است، فکر می‌کنید که برای دیگران هم عادی است! ولی اصلاً اینگونه نیست. با گذشت زمان به قدری از این نوع رفتار و گفتار خود آسیب خواهید دید که شاید کار به جایی برسد که دیگر هیچ جایگاهی در بین اطرافیان و جامعه نداشته باشید.

اما اگر این عادت زشت را نمی‌توانید ترک کنید، حداقل آن را به دیگران یاد ندهید. سعی کنید خیلی جاها به جای اینکه حرف بزنید، به سخنان اطرافیان گوش کنید. اگر عصبانی می‌شوید، بهترین کار خارج‌شدن از محیطی است که شما را ناراحت و عصبانی کرده است. سکوت بسیاری اوقات بهترین ابزار است. جلوی کودکان سعی نکنید این هنر خود را به رخ بکشید. اگر در مراحل حاد و بحرانی هستید، بهترین توصیه مراجعه به متخصصانی است که بتوانند شما را درمان کنند.

شرمنده‌ام که رک و پوست‌کنده نوشتم. حالا اگر دوست دارید، من را هم بی‌نصیب نگذارید! ولی لطفاً این چیزهایی را که نوشتم، برای خود مرور کنید، کلاهتان را قاضی کنید و ببینید ضرر و زیان این نوع رفتار نصیب چه کسی می‌شود. مسلماً خود شخص شما.

«حجازی» و «حجازی‌ها» برای همیشه در قلب مردم ایران زنده خواهند بود

چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰

بیایید ناصر حجازی را هرگز فراموش نکنیم... مهم این است که نام و یاد او در ذهن‌ها دفن نشود... نام پهلوان و پهلوان‌ها باید زنده بماند... امروز روز خاکسپاری یک اسطوره است... کسی که همیشه به یاد مردم کشورش بود و آن‌ها را هرگز فراموش نکرد و از یاد نبرد... امروز تن حجازی به زیر خاک می‌رود، اما یاد و نامش در قلب‌های ما زنده باقی خواهد ماند... حجازی و حجازی‌ها را نباید در ذهن خود به خاک بسپاریم... چطور ممکن است کسی را که تا آخرین لحظات زندگیش به یاد مردم بود و مرتب این موضوع را بر زبان می‌آورد، بعد از چند روز به فراموشی بسپاریم؟... آیا این اوج ناسپاسی نیست؟... یاد و نام این بزرگ مرد ورزش و اخلاق ایران گرامی باد.

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

یعقوب لیث: یار درویش و خصم توانگر

سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰

پیه اندر شکم گنجشک نباشد، اندر شکم گاو گرد آید...

از نظر اقتصادی، یعقوب به وضع عمومی مردم توجه داشت. طبقات ضعیف و پایین را بسیار رعایت می‌کرد. بزرگترین اقدام او در ابتدای کار این بود که طبقات متوسط و زارعین فقیر سیستان را از مالیات معاف کرد و دستور داد: «اندر ولایت خویش، هر که را کم از پانصد درم وسعت بودی، ازو خراج نستدی و او را صدقه دادی». شاید این اولین و حتی آخرین پادشاه ایرانی - قبل از مشروطیت - باشد که از نظر تأمین آتیه مردم فقیر خصوصاً آنان که از پانصد درم کمتر درآمد داشته‌اند اقدامی اساسی کرده باشد، یعنی صدقه‌ای داده باشد که در حکم بیمه اجتماعی و نوعی کمک بازنشستگی است.

البته در مقابل، متمکنین و پولداران هرگز از آسیب مصادره او در امان نبودند. از کلمات [جملات] قصار برادر او «عمرو» - یعنی همکار و همگام یعقوب که او هم هرگز هیچ ضعیف را نیازردی - این بود که گفته بود: «پیه اندر شکم گنجشک نباشد، اندر شکم گاو گرد آید». یعنی درآمد دیوانی را باید از پولداران به دست آورد نه از فقرا. به قول مردم امروز باید مالیات مستقیم گرفت نه غیرمستقیم.

اصولاً روی کار آمدن یعقوب و برادرانش، آغاز یک تحول اجتماعی بزرگ در سیستان و شهرهای بزرگ حوالی و نزدیک آن بود. بدین معنی که طبقات حاکم و پولداران و ثروتمندان یکباره از میان رفتند و اموال آنان مصادره شد و در برابر آن یک طبقه حاکم از مردم سافل و کسانی که هرگز در دستگاه‌های اشراف نفوذی نداشتند پدید آمد.

در واقع «حامد سر ناوک»‌ها، «عزیز بن عبدالله»‌ها و «ازهر خر»ها آمدند و اشخاصی مانند «پسر فرقد» را نه تنها کنار زدند و از میدان سیاست و قدرت شهر خارج ساختند، بلکه این لات‌ها و یک‌لاقباهای گنجشک‌روزی، به قول عمرو، پیه‌ها را از شکم گاوها درآوردند! این نخستین اثر مهم اجتماعی کار یعقوب بود.
نتیجه دوم آن بود که: تشکیلات منظم و دقیق عیاران، مردم این شهر را به متشکل‌شدن و همکاری‌های اجتماعی برانگیخت و روحیه‌ای در آنان پدید آورد که این مشت مردم ناتوان و لاغر و رنجور، در زیر لوای یعقوبی، اسب‌های خود را در کنار دجله، در ساحل خزر و در حاشیه‌های جیحون آب دادند.

این دو عامل بزرگ، یک اثر اقتصادی عظیم داشت. یعنی با نرفتن کاروان‌های باج و خراج و درهم و دینارهای سیستان به بغداد و با آمدن اموال بسیار از کرمان، فارس، خراسان، کابل و بلخ به سیستان، یک تحول اقتصادی بزرگ در این شهر پدید آمد و کار به جایی رسید که: «در بازار عمرو لیث، روزانه هزار درهم غله معامله می‌شده است».
از اثر همین درآمدها بود که یعقوب که روزگاری ماهی پانزده درهم حقوق داشت، در روزگاری دیگر: «از باب صدقه هر روز هزار دینار همی داد، و از باب جوانمردی و آزادگی، هرگز عطا کم از هزار دینار و صد دینار نداد، و ده هزار و بیست هزار و پنجاه هزار و صد هزار دینار و درم بسیار داد. و ترکه‌ی او بیش از هشتصد میلیون دینار بود».

توضیحات:
- لقب «سر ناوک» به گمان از لقب‌هایی بوده است که عیاران به هم می‌دادند.
- ارقام نقل‌شده گاهی اغراق به نظر می‌رسد.

منبع:
یعقوب لیث، نوشته دکتر ابراهیم باستانی پاریزی، انتشارات نگاه، چاپ سوم، صفحه‌های ۳۵۱ و ۳۵۲

سخنی از «ولتر» درباره کار و زندگی


سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰

آنکه می‌خواهد زندگی را در این جهان بر خود هموار سازد، باید تا آنجا که می‌تواند کار کند... هر چه سن من بیشتر می‌شود، بیشتر به لزوم کار پی می‌برم. کار در طول جریان خود بزرگترین سرگرمی می‌گردد و جای همه آرزوها و احلام و رویاهای زندگی را می‌گیرد... اگر نمی‌خواهید خودکشی کنید، همیشه خود را با کاری سرگرم کنید.

ویکتور هوگو درباره ولتر گفته است: «نام ولتر مشخص و مبین تمام قرن هجدهم است».

منبع:
تاریخ فلسفه، ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب خویی، چاپ دوم

وب فارسی سرشار از محتوای تکراری!

سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰

دزدی محتوا (content theft) پدیده‌ای است که در وب وجود دارد. اما این معضل در رسانه‌های ایرانی-فارسی‌زبان بیشتر دیده می‌شود. به گونه‌ای که گاهی مشاهده می‌شود یک محتوای خاص (اعم از نوشته، عکس و یا هر چیز دیگری) در مدت زمانی کمتر از بیست و چهار ساعت در وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های بسیاری عیناً و بدون هیچ کم و کاستی کپی شده است. حالا اگر این کار با ذکر نام منبع اصلی و آدرس پیوند (لینک) آن باشد، به خودی خود اشکالی ندارد. اما مشکل وقتی پیش می‌آید که هیچ نام و نشانی از منبع اصلی وجود ندارد. کپی و انتشار محتوا تابع شرایط گونگونی است. مثلاً خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها می‌توانند اخبار را از منابع مختلف از جمله دیگر خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها با ذکر نام آن‌ها منتشر کنند. چون اصولاً هر خبرگزاری و روزنامه خوانندگان خودش را دارد و این خوانندگان هم فرصت و حوصله‌ی جستجوی اینترنت را برای خواندن اخبار ندارند و نیاز به یک مجموعه خبری در قالب یک خبرگزاری و روزنامه دارند. این کار خبررسانی و نقل خبر محسوب شده و اصلاً در دسته کپی‌کاری و سرقت محتوا قرار نمی‌گیرد. بلکه خودش یک اصل در اطلاع‌رسانی درست، به موقع و سریع است.

گونه دیگر هم این است که ما از یک نوشته و محتوا بسیار خوشمان آمده است و می‌خواهیم آن را به روش‌های گوناگون پخش کنیم تا دیگران هم آن را ببینند و بخوانند. این کار در صورتی درست محسوب می‌شود که هم نام منبع اصلی ذکر شود و هم آدرس پیوند فراموش نشود. همچنین اصلاً کار درستی نیست که ما نسخه خود یعنی همان کپی را به جای نسخه اصلی معرفی کنیم. باید همیشه منبع اصلی را در اختیار دیگران قرار داد و بعد نسخه‌های دیگر را به عنوان آینه معرفی کرد. آینه از این جهت خوب است که شاید دسترسی به منبع اصلی به دلایلی امکان‌پذیر نباشد.

یک مدل دیگر هم روش نقل نوشته و محتوا به همراه نوشتن نظر شخصی، تفسیر، تحلیل و یا نقد خودمان است. این روش کمتر در وبلاگ‌های فارسی به چشم می‌خورد. اتفاقاً از آن دسته کارهایی است که باید به آن توجه شود. این کار برای دانش‌آموزان بسیار مفید است و می‌تواند به عنوان یک تکلیف، تمرین و یا پروژه مد نظر مدرس قرار گیرد.

اما چیزی که تبدیل به کپی‌کاری خالص و سرقت محتوا می‌شود، برداشت محتوا بدون هیچ نام و اثری از مولف، تولیدکننده و یا همان منبع اصلی است. اشباع محتوای تکراری زیان‌های بسیاری دارد که چند نمونه از آن‌ها به شرح زیر است:

- سوق دادن و تشویق وبلاگ‌نویسان و مدیران وب‌سایت‌ها به انجام این کار و کاهش تولید محتوا و خلاقیت در سطح وب
- مواجه شدن کاربران با انبوهی از موارد تکراری در نتایج جستجوهای اینترنتی خود
- بسیاری اوقات خود منبع اصلی قربانی می‌شود. یعنی نه در جستجو و نه در نسخه کپی مشخص نمی‌شود که منبع اصلی کجاست.
- تنبل شدن افراد و عادت کردن به پر کردن وبلاگ و وب‌سایت خود با کارهای دیگران
- تضعیف وبلاگستان
- تبدیل شدن وبلاگ‌ها به زردنامه
- افزایش کلیک دزدی و فریب مخاطب

این‌ها تنها بخشی از ضرر و زیان‌هایی است که از پیامدهای این کار است. نیازی هم به نصیحت، پند و اندرز دادن نیست. چیزی است که هم من، هم شما و هم دیگران آن را به خوبی می‌بینند. پس باید چاره‌ای اندیشید.

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

عادت به «فینگیلیش‌نویسی» شما را در فارسی‌نویسی ضعیف خواهد کرد

دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰

Salam...

فینگیلیش از وقتی بسیار رایج شد که اینترنت در ایران ظهور کرد و بسیاری از کاربران اینترنت به اتاق‌های گفتگو (chat) گرایش پیدا کردند. با آمدن موبایل به جامعه ایران و رواج پیامک‌بازی و فرستادن پیامک به این طرف و آن طرف، این مسئله گسترش بیشتری پیدا کرد. البته نوشتن فارسی با الفبای لاتین (بیشتر الفبای انگلیسی) از قبل هم وجود داشت، اما نه به این گستردگی فعلی. مثلاً یک نمونه بسیار ساده آن همین نوشته‌هایی هستند که پشت اتوبوس‌ها، کامیون‌ها، وانت‌ها و ... دیده می‌شوند. فینگیلیش استاندارد خاصی ندارد و هر کسی واژگان را به هر فرمی که فکر می‌کند درست است می‌نویسد.

فینگیلیش به خودی خود بد نیست. به خصوص وقتی که شما ابزار لازم یعنی فونت (قلم) فارسی را ندارید. خط و الفبا ابزاری برای بیان و انتقال زبان به صورت نوشتاری است. در نتیجه از فینگیلیش هم می‌توان در جایی که امکان فارسی‌نویسی وجود ندارد، به عنوان ابزاری برای ارتباط استفاده کرد.

اما مشکل وقتی پیش می‌آید که شما به این کار عادت کنید و مرتب آن را تکرار کنید. حتی در شرایطی که ابزار لازم را برای فارسی‌نویسی در اختیار دارید. ممکن است به مرور زمان املای شما ضعیف شود و در نوشتن با خط فارسی به مشکل بخورید. یا حتی تایپ کردن به فینگیلیش برایتان از تایپ کردن به فارسی ساده‌تر شود! حالا درست است که این مشکل در افراد بزرگسال پیش نمی‌آید و شاید کمتر باشد. اما با توجه به اینکه ابزارهای روز در اختیار کودکان و نوجوانان است، اگر این گروه سنی مرتب این کار را تکرار کنند، قطعاً تأثیرات منفی خواهد داشت. چون در سن آموزش و یادگیری هستند.

اصولاً وقتی ابزارهای رایگانی چون «بهنویس» و امکانات گوگل برای تبدیل فینگیلیش به فارسی وجود دارند، چرا از آن‌ها استفاده نکنیم تا به فارسی‌نویسی با خط فارسی عادت کنیم؟!

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

شاه عباس و شاعران

یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۰

یکی از شاعران هم عصر شاه عباس به نام ملاشأنی شعری زیبا سرود و شاه را بسیار خوش آمد. دستور داد شاعر را در یک کفه ترازو قرار دادند و کفه دیگر را هم وزن شاعر پر از زر کردند.
شاعر دیگری به نام عجزی از این واقعه بسیار ناراحت شد. روزی شاه را در محوطه طویله اسبان ملاقات کرد و از التفات شاه نسبت به ملاشأنی گلایه کرد و گستاخانه گفت: چرا این گونه التفات شامل حال او نمی‌شود؟!
شاه عباس گفت: آن زمان که به شأنی هدیه دادم، در خزانه بودم. لاجرم او را با زر کشیدم. اکنون در طویله هستم، اگر صلاح می‌دانی شما را به سرگین بکشم!
حاضران خندیدند و عجزی منفعل شد.

منبع:
برگرفته از: تحقیقات ادبی، کیوان سمیعی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

نکته‌ای از بزرگمهر: مزد و دانش


شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

زنی به نزد بزرگمهر آمد و مشکلی از او باز پرسید. بزرگمهر گفت: پاسخت ندانم.
زن گفت: از پادشاه چندان می‌ستانی، آنگاه پاسخ مشکل من ندانی؟
بزرگمهر گفت: ای فلان! پادشاه بر آنچه دانم مرا مزد می‌دهد، اگر بدان چه ندانم مرا مزد می‌داد، خزانه او مرا بس نبود.

منبع:
برگرفته از قابوسنامه

ناصر حجازی فقط آبی نیست، ناصر حجازی سبز، سپید و سرخ است

شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

خبر به کما رفتن ناصر حجازی را که دیدم، دلم خیلی گرفت... گفتم نوشته‌ای هر چند کوتاه و مختصر درباره ایشان بنویسم تا یادی شود...

گفتنی‌ها درباره ناصر حجازی بسیار است و بارها درباره او نوشته شده است. چه آن زمانی که درون دروازه می‌ایستاد و چه در دوران مربیگری خود، همیشه حرفی برای گفتن داشت. ناصر حجازی از نسل طلایی فوتبال ایران است. نسلی که خاطرات خوشی را برای مردم ایران و فوتبال‌دوستان رقم زدند. نسلی که علاوه بر کیفیت و مهارت در بازی، برایشان چیزهای دیگری از جمله اخلاق و زندگی سالم هم مهم بوده است. افرادی مانند حجازی اسطوره‌های ورزش ایران هستند. ناصر حجازی دروازه‌بان برجسته تیم استقلال و تیم ملی بود. ولی مردم او را به عنوان یکی از بزرگترین سنگربانان تیم ملی ایران می‌شناسند. برای مردم رنگ لباس باشگاهی این افراد مهم نیست. بلکه خود این افراد مهم هستند. برای همین رنگ لباس باشگاه حجازی و حجازی‌ها سبز، سپید و سرخ است.

امیدوارم این ورزشکار مردمی سلامتی خود را هر چه زودتر بدست بیاورد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

داستان تلخ تیم پاس

جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

روزگاری یک تیم به نام «پاس» در فوتبال ایران داشتیم. آن پاس آن روزها کجا و این پاس کجا...

لیگ دهم هم به پایان رسید. لیگی که نامش لیگ برتر و حرفه‌ای است. اما تنها در حد همان نام‌گذاری. تیم‌های استیل آذین، پیکان و پاس سقوط کردند تا بار دیگر شیوه‌های نادرست مدیریتی در ورزش و فوتبال ایران به چشم بیاید. اما در لیگ دهم نکته تلخ سقوط تیم باسابقه‌ای چون «پاس» بود. پاس که روزی یکی از قدرت‌هایی ایران و قهرمان آسیا بود، از روزی که به استان همدان و شهر همدان منتقل شد، دیگر آن شکوه، قدرت و صلابت گذشته خودش را نداشت. از یک تیمی که همیشه برای قهرمانی می‌جنگید، به تیمی تبدیل شد که یا در میانه‌های جدول بود و یا برای سقوط نکردن تلاش می‌کرد. اما امسال دیگر قرعه شانس با پاس یار نبود و این تیم سقوط کرد. این اتفاق تلخی برای این تیم پرافتخار و باسابقه و مردم همدان است. اما چیزی بود که پیش‌بینی شده بود. روزی که می‌گفتند: لطفاً به این تیم رحم کنید... انتقال آن به ضررش است... همدان می‌تواند با تلاش، کار و زحمت خودش یک نماینده در لیگ داشته باشد و ... اما کو گوش شنوا؟!

حالا هم به نظر می‌رسد که این پروسه تکرار اشتباه قرار نیست پایانی داشته باشد. پاس هم قربانی شد. شاید دیگر هیچ وقت فرصت بازگشت به لیگ برتر را نداشته باشد و به سرنوشت تیم‌هایی چون ابومسلم خراسان، استقلال اهواز و ... دچار شود.